72

صدفی به صدف مجاورش گفت: «در درونم درد بزرگی احساس می‏کنم؛ دردی سنگین که سخت مرا می‏رنجاند.»
صدف دیگر با راحتی و تکبر گفت: «ستایش از آن آسمان‏ها و دریاهاست؛ من در درونم هیچ دردی احساس نمی‏کنم؛ ظاهر و باطنم خوب و سلامت است.»
در همان لحظه خرچنگ آبی از کنارشان عبور کرد و سخنانشان را شنید؛ به آن که ظاهر و باطنش خوب و سلامت بود گفت: «آری! تو خوب و سلامت هستی امّا دردی که همسایه‏ات در درونش احساس می‏کند مرواریدی است که زیبایی آن بی حد و اندازه است.»

Book Title: [The Wanderer - 1932]
Writer: [Jibran Khalil Gibran]

/ 12 نظر / 43 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میتوس

خیلی زیبا بود...این یکی از بهترین دیالوگ هایی است که اینجا خوانده ام.ممنون از شما:))

سید محسن

ممنون که مرا خواندی ویا برادر کمبود امکانات فنی خودم و دستگاهم است که قالب عهد بوقی دارم باز هم ممنون

هلیا

مرسی نظر دادی

سامورايي

عالي. همه چي... تموم پستهارو خوندم و لذت بردم

mAHbOoBeh

با تبادل لینک موافقی ؟!

mAHbOoBeh

شمام وب پر محتوا و قشنگی دارید لینک شدید ...

هیوا

کشیش:هرگز مرتکب جرم نشو به خاطر این جمله ای که الان میگم:«خدا گفت انتقام از آن من است» دانتز:من به خدا اعتقاد ندارم کشیش:مهم نیس او به تو اعتقاد داره..