61

هنری: «اگر گفتی آن چیست که برای هر کسی واجب است، حتی واجب‏تر از نان شب؟»
الین: «خوشبختی است؟»
هنری: «البته که خوشبختی است! امّا کلید خوشبختی چیست؟»
الین: «ایمان به خدا؟ امنیت نیست؟ سلامتی چی عزیزم؟»
هنری: «توی نگاه غریبه‏های توی خیابون که دقیق می‏شوی، به هرجا که چشم می‏گردانی توی نگاه‏ها چه حسرتی می‏بینی؟»
الین: «خودت بگو هنری، من دیگر عقلم به جایی قد نمی‏دهد.»
هنری: «یکی که آدم باهاش درددل کند! کسی که آدم را درک کند! همین.»

Book Title: [Look At The Birdie: Unpublished Short Fiction - Confido - 2009]
Writer: [Kurt Vonnegut]

/ 15 نظر / 94 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازنین

سلام دوست عزیز!با تبادل لینک موافقی؟[متفکر]

شمس الملوک

آفرین کوتلاس جان. حقیقته حقیقته محض.

سما

سلام چه وب جالبی دارین همه شو نخوندم اما اونا که خوندم قشنگ بودن موفق باشین

باران

من گمان می کردم ؛ دوستی همچون سروی سر سبز ؛ چار فصلش همه آراستگی ‌ست ؛ من چه می ‌دانستم ؟ هيبت باد زمستانی هست ؛ من چه می ‌دانستم ؟ سبزه می ‌پژمرد از بی آبی ؛ سبزه يخ می ‌زند از سردی دی ؛ من چه می ‌دانستم ؟ دل هر کس دل نيست ؛ قلب ها ز آهن و سنگ ؛ قلب‌ ها بی ‌خبر از عاطفه ‌اند ؛ من چه می دانستم ! انتخاب هاي زيبايي بود ممنون [گل][گل]

خانمِ دودی

آخ... ! لعنتی اینقدر سنگینه دیالوگ های انتخابی که نمیکشم روزی بیشتر از چند تاش رو بخونم میفهمی؟ همین 4 تایی که امروز خوندم داره میزنه از مخم بیرون باید برم هضمشون کنم... این روزها زیاد خودم رو بالا میارم نمیخوام چیزی که بالا میارم امروز این دیالوگ ها باشه داره چنگ میندازه بهم میام و همه رو میخونم... ممنونم که سر زدی صفای قدمت

atefeh

خیلی ماه بود