دیالوگ های ماندگار

[ فیلم و کتاب ]

75

شهریار کوچولو همینجوری سلام کرد.
مار گفت: «سلام.»
شهریار کوچولو پرسید: «رو چه سیّاره‌ای پایین آمده‌ام؟»
مار جواب داد: «رو زمین تو قارهٔ آفریقا.»
- «عجب! پس رو زمین انسان بهم نمی‌رسد؟»
مار گفت: «اینجا کویر است. تو کویر کسی زندگی نمی‌کند. زمین بسیار وسیع است.»
شهریار کوچولو رو سنگی نشست و به آسمان نگاه کرد. گفت: «به خودم می‌گویم ستاره‌ها واسه این روشنند که هرکسی بتواند یک روز مال خودش را پیدا کند!... اخترک مرا نگاه! درست بالا سرمان است... امّا چقدر دور است.»
مار گفت: «قشنگ است. اینجا آمده‌ای چکار؟»
شازده کوچولو گفت: «با یک گل بگومگویم شده.»
مار گفت: «عجب!»
و هردوشان خاموش ماندند.
دست آخر شهریار کوچولو درآمد که: «آدم‏ها کجاند؟ آدم تو کویر یک خورده احساس تنهایی می‌کند
مار گفت: «پیش آدم‏ها هم احساس تنهایی می‌کنی

Book Title: [Le Petit Prince - 1943]
Writer: [Antoine de Saint-Exupéry]

+ کوتلاس ; ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱۱
comment نظرات ()