دیالوگ های ماندگار

[ فیلم و کتاب ]

40

مرد ناشناس: «بیرون باد همه چیزو نابود می‏کنه.»
مرد گاریچی: «چطور؟»
مرد ناشناس: «رفته به تباهی.»
مرد گاریچی: «برای چی تباه شده؟»
مرد ناشناس: «چون همه چیز تباه شده، همه چیز پست و بی ارزش شده، فقط می‏تونم بگم اونا ویران شدن و همه چیز خوار شده. چون این فقط یه طوفان نیست که داره برای آدمای ساده دل رخ میده؛ بر عکس، این درباره داوری خود انسانه؛ داوری خودش بر خودش که قطعاً خدا تحویلمون داده، به جرئت می‏تونم بگم که توش دست داره، و هر چیزی که خدا توش دست داره وحشتناک‏تر از اون چیزیه که فکرشو بکنی، چون خودت که می‏بینی، دنیا خوار شده، پس به گفتن من نیست. چون هر چیزی که اونا بدست بیارن بی‏ارزش میشه. و چون اونا هر چیزی رو با آب زیرکاهی و حقه بازی بچنگ میارن، دیگه همه چیزو بی‏ارزش می کنن. چون اونا به هر چیزی دست می‏زنن، خوار و بی‏ارزشش می کنن. تا پیروزی نهایی این راهشون بود: به چنگ آوردن، خوار کردن، خوار کردن به چنگ آوردن. یا اگه تو بخوای می تونم جوره دیگه بگم: "به چیزی رسیدن، خوار کردن و در نتیجه بچنگ آوردن." قرنها اتفاقاتی شبیه به این افتاده، بارها و بارها. اینجور کارها گاهی موذیانه انجام میشه، گاهی گستاخانه، گاهی با ملایمت، گاهی وحشیانه، ولی با این حال بارها و بارها ادامه پیدا می‏کنه، این فقط یکطرفه‏ست، مثل حمله کردن یه موش از کمین‏گاه، چون برای یه پیروزی تمام عیار اینم لازم بود که طرف دیگه فکر کنه که همه چیز عالیه و نباید هیچگونه دعوایی بشه، نباید هیچگونه کشمکشی باشه، فقط نابودی ناگهانی یکطرفه، و این به معنی یه نابودی تمام عیاره، عظیم و با شکوه، تا اینکه همون برنده‏ها با حمله از کمین‏گاه روی زمین حکمرانی می‏کنن، و زمین فقط یه تیکه زمین کوچیک نیست که کسی بتونه اونو ازشون مخفی کنه. چون هرچیزی رو می تونن بدست بیارن و مال خودشونه. هر چیزی رو که فکرشو بکنیم اونا بدست نمیارن، ولی بدستش میارن و مال خودشون می کنن. چون آسمون و تمام رؤیاهایمون هم همین حالا هم مال اوناست، زمان مال اوناست، طبیعت، آرامش بی نهایت، حتی جاودانگی هم مال اوناست می‏فهمی؟ همه چیز، همه چیز برای همیشه از بین رفته و اونا خیلی باشکوه، با ابهت و کامل سرجاشون ایستادن. اونا توی همین نقطه جا خوش کردن و داشتن می‏فهمیدن و می‏پذیرفتن که هیچ خدایی وجود نداره. و خیلی با ابهت و باشکوه داشتند قبول می‏کردن که از اول همینطوری بوده، ولی حقیقتاً توانایی درک اینو نداشتن. اونا این مطلب رو باور کردن و پذیرفتن اما نفهمیدنش، اونا گیج و سر درگم شده بودن ولی کنار نکشیدن، تا اینکه جرقه‏ای تو ذهنشون زده شد و دست آخر آگاهشون کرد و یدفعه متوجه شدن خدایی وجود نداره. ناگهان دیدن که خوب و بدی وجود نداره، اینو دیدن و فهمیدن، که اگه اینطوری باشه دیگه خودشون هم نباید وجود داشته باشن، می‏بینی؟ همین حالا هم که داریم اینا رو می‏گیم، اونا همه چیزو خاموش و بی‏فروغ کردن، خاموش و بی‏فروغ کردن مثل آتیشی که آروم علفزار رو می‏سوزونه، یکی همیشه بازنده بود و اون یکی همیشه برنده. شکست دادن، پیروزی، شکست، پیروزی. و یه روز -اینجا و در همسایگی تو- من پی بردم و فهمیدم که اشتباه می‏کردم، واقعاً اشتباه فکر می‏کردم که قراره یه روزی اینجا، روی زمین اوضاع تغییر کنه. چون باور کن حالا می‏دونم که دیگه اینجا رنگ تغییر رو به خودش نمی‏بینه.»
مرد گاریچی: «چرا، میشه. اینا همه‏ش چرنده!»

Film Title: [A torinói ló - 2011]
Director: [Béla Tarr]
Writer: [László Krasznahorkai, Béla Tarr]

+ کوتلاس ; ۳:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱۳
comment نظرات ()