دیالوگ های ماندگار

[ فیلم و کتاب ]

26

گوردی: «لعنت به نوشتن. من نمی‏خوام یه نویسنده بشم. احمقانه‏ست. یه جور وقت تلف کردن احمقانه‏ست.»
کریس: «اینا حرفای باباته.»
گوردی: «مزخرفه.»
کریس: «درسته.»
کریس: «من می‏دونم بابات نسبت بهت چه حسی داره. اون بهت اهمیتی نمیده. دنی کسیه که براش مهمه. هواشو داره و نمی‏خواد بگی چیزی غیر از اینه. تو هنوز یه بچه‏ای، گوردی.»
گوردی:«اوه، ممنونم بابایی!»
کریس: «خیلی دل لعنتیم می‏خواست که بابات باشم. تو نبایستی در مورد اون مغازه احمقانهٔ من حرف بزنی. مثل اینه که خدا یه چیزی به تو داده، پسر، این همه داستانی که تو می‏تونی درست کنی. و میگه: "این چیزیه که ما برات جور کردیم، سعی کن نبازیش." بچه‏ها همه چیزشون رو می‏بازن، مگه اینکه کسی باشه و مراقبشون باشه. و اگه پدر و مادرت اونقدر ذلیلن که نمی‏تونن این کار رو یکنن، اونوقت شاید من بایستی این کار رو بکنم.»

Film Title: [Stand By Me - 1986]
Director: [Rob Reiner]
Writer: [Stephen King, Raynold Gideon]

+ کوتلاس ; ٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٥
comment نظرات ()