دیالوگ های ماندگار

[ فیلم و کتاب ]

18

ایرنا: «از همه بدتر اینکه مدام با من درباره چیزها و آدمهایی حرف می‏زنند که هیچ درباره‏شان نمی‏دانستم. نمی‏خواستند بفهمند بعد از این همه سال دنیایشان از ذهنم محو شده. فکر می‏کردند سعی می‏کنم با خلاء حافظه‏ام خودم را گیرا و بامزه نشان بدهم. بارز و برجسته نشان بدهم. گذشته آنها را فراموش کرده بودم؛ آنها هم اصلاً علاقه نداشتند بدانند چجور آدمی شده‏ام. باورت می‏شود اینجا هیچکس تا حالا حتی یک سئوال درباره زندگی‏ام در خارج نکرده؟ مدام احساس می‏کنم می‏خواهند بیست سال از زندگی‏ام را از من جدا کنند. واقعاً، درست مثل قطع عضو کردن است. احساس می‏کنم کوچک شده‏ام، تحلیل رفته‏ام، عین کوتوله‏ها شده‏ام.»
یوزف: «در فرانسه چی؟ آیا دوستانت ازت سئوال می‏کردند؟»
ایرنا: «نه، معلوم است که نه! اما وقتی آدمها مدت زیادی را باهم می‏گذرانند، تصور می‏کنند همدیگر را می‏شناسند. خودشان هیچ نمی‏پرسند و احساس نگرانی هم نمی‏کنند. آنها به همدیگر علاقه ندارند، اما این قضیه کاملا ً از روی سادگی است. خودشان بر آن وقوف ندارند.»
یوزف: «درست است. وقتی بعد از غیبتی طولانی به کشورت برگردی متوجه این امر بدیهی می‏شوی: مردم به همدیگر علاقه ندارند، طبیعی است.»
ایرنا: «بله، طبیعی است.»

Book Title: [Ignorance - 2000]
Writer: [Milan Kundera]

+ کوتلاس ; ٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٠
comment نظرات ()