دیالوگ های ماندگار

[ فیلم و کتاب ]

14

آقای ناظم: «بله، معلوم شد که زن سرتیپ آرام شدید و البته وقتی خبر مرگ استاد را شنیدید، قولی که داده بودید پس گرفتید و باز به ایران برگشتید. اجازه بفرمایید یک سئوال دیگر از شما بکنم. الان گفتید که یک بار دیگر او را دیدید ولی جرأت نکردید با او صحبت کنید، دلم می‏خواست با چند کلمه در این باره هم توضیح می‏دادید.»
زن ناشناس: «آقای ناظم خواهشمندم کوتاه کنید، دیگر سئوالی نکنید. من دیگر چیزی ندارم به شما بگویم. تازه هم هیچ چیز به شما نگفته‏ام. آنچه درون مرا می‏کاود و می‏خورد، هنوز هم گفته نشده. اگر من می‏توانستم آنچه را که درون مرا می‏سوزاند بیان کنم، آن وقت شاعر می‏شدم، نویسنده، نقاش و هنرمند بودم و حال نیستم. شما زندگی استاد را از من می‏خواستید، برایتان حکایت کردم. از زن‏های مانند من که زندگی‏شان فدای هوی و هوس مردان این لجنزار شده، فراوان هستند. از شما ممنونم که آنقدر حوصله به خرج دادید و داستان شومی را که مربوط به کار شما و علاقه شما به زندگی استاد نبود، شنیدید. تابلوتان را ببرید! دیگر من به این تابلو هیچ علاقه‏ای ندارم. استاد شما اشتباه کرده است.
این چشم ها مال من نیست.»

عنوان کتاب: [چشمهایش - 1377]
نویسنده: [بزرگ علوی]

+ کوتلاس ; ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱۳
comment نظرات ()