دیالوگ های ماندگار

[ فیلم و کتاب ]

29

کی آدامز: «مایکل تو هیچوقت به من نگفته بودی که جانی فونتین رو می‏شناسی!»
مایکل کُرلئونه: «البته که می‏شناسم. می‏خوای ملاقاتش کنی؟»
کی آدامز: «خب، آره. حتماً.»
مایکل کُرلئونه: «پدرم خیلی توی پیشرفتش بهش کمک کرد.»
کی آدامز: «چطوری؟»
مایکل کُرلئونه: «بذار آهنگو گوش کنیم.»
کی آدامز: «بهم بگو مایکل، خواهش می‏کنم.»
مایکل کُرلئونه: «خب... وقتی جانی کارشو شروع کرد با رهبر یه ارکستر بزرگ یه قرارداد شخصی بست. وقتی کارش خوب گرفت، تصمیم گرفت تنها کار کنه. اما رهبر ارکستر بهش اجازه نمی‏داد. می‏دونی، جانی پسرخوانده پدر منه و پدرم رفت به دیدن رهبر ارکستر و بهش 10000 دلار پیشنهاد داد تا بذاره جانی بره اما رهبر ارکستر گفت نه. روز بعدش پدرم بازم رفت پیشش، ایندفعه فقط با لوکا براتزی. و ظرف یک ساعت قرارداد فسخ شد؛ اونم در مقابل یک چک 1000 دلاری.»
کی آدامز: «چی؟! چطور این کارو کرد؟!»
مایکل کُرلئونه:
«پدرم پیشنهادی بهش داد که نمی‏تونست رد کنه.»
کی آدامز: «چه پیشنهادی؟»
مایکل کُرلئونه: «لوکا براتزی یه اسلحه گذاشت روی سرش، و پدرم بهش اطمینان داد که یا باید امضاش روی برگه باشه یا مغزش.»
کی آدامز: «...»
مایکل کُرلئونه: «این یه داستان واقعیه.»

Film Title: [The GodFather - 1972]
Director: [Francis Ford Coppola]
Writer: [Mario Puzo]

+ کوتلاس ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٥
comment نظرات ()

28

جون: «یه روزی، وقتی آخرین قطعه ماشینو درست کردم، می‏پرم توش و روشنش می‏کنم و تختِ گاز میرم تا برسم به آمریکای جنوبی.»
روی:  «آره، "یه روزی"، این کلمهٔ خطرناکیه.»
جون: «خطرناک؟»
روی: «چون این دقیقاً یه کلمهٔ رمزه برای "هیچوقت".»

Film Title: [Knight And Day - 2010]
Director: [James Mangold]
Writer: [Patrick O'Neill]

+ کوتلاس ; ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/۱۸
comment نظرات ()

27

ناتاشا: «خیلی وضع پیچیده‏ایه دخترعمو سونیا. من عاشق الکسی‏ام. اون عاشق آلیشیاست. آلیشیا با لِو عشق‏بازی می‏کنه. لِو عاشق تاتیاناست. تاتیانا عاشق سیمکینه. سیمکین عاشق منه. منم عاشق سیمکینم اما نه شبیه عشقی که به الکسی دارم. الکسی عاشق تاتیاناست اما مثل یه خواهر. خواهر تاتیانا عاشق تریگورینه اما مثل یه برادر. برادر تریگورین با خواهر من عشق‏بازی می‏کنه. که رابطه‏شون‏ جسمیه، عاطفی نیست.»
سونیا: «ناتاشا، داره یکم دیر میشه.»
ناتاشا: «شریک میشکین و میشکین با شریک تاسکوف می‏خوابه و تاسکوف...»
سونیا: «ناتاشا... عشق ورزیدن یعنی رنج کشیدن. اگه کسی نمی‏خواد رنج بکشه نباید عاشق بشه. اما بعدش از عاشق نبودن رنج می‏کشه. بنابراین، عشق ورزیدن یعنی رنج کشیدن؛ عشق نورزیدن یعنی رنج کشیدن؛ رنج کشیدن یعنی رنج کشیدن؛ شاد بودن یعنی عشق ورزیدن. پس شاد بودن یعنی رنج کشیدن، اما رنج کشیدن باعث میشه آدم شاد نباشه. بنابراین، برای اینکه یک نفر شاد نباشه باید عشق بورزه یا عشق بورزه که شاد نباشه یا از شادی زیاد رنج بکشه. امیدوارم بیخیال بحث بشی.»

Film Title: [Love And Death - 1975]
Director: [Woody Allen]
Writer: [Woody Allen]

+ کوتلاس ; ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/۱۱
comment نظرات ()

26

گوردی: «لعنت به نوشتن. من نمی‏خوام یه نویسنده بشم. احمقانه‏ست. یه جور وقت تلف کردن احمقانه‏ست.»
کریس: «اینا حرفای باباته.»
گوردی: «مزخرفه.»
کریس: «درسته.»
کریس: «من می‏دونم بابات نسبت بهت چه حسی داره. اون بهت اهمیتی نمیده. دنی کسیه که براش مهمه. هواشو داره و نمی‏خواد بگی چیزی غیر از اینه. تو هنوز یه بچه‏ای، گوردی.»
گوردی:«اوه، ممنونم بابایی!»
کریس: «خیلی دل لعنتیم می‏خواست که بابات باشم. تو نبایستی در مورد اون مغازه احمقانهٔ من حرف بزنی. مثل اینه که خدا یه چیزی به تو داده، پسر، این همه داستانی که تو می‏تونی درست کنی. و میگه: "این چیزیه که ما برات جور کردیم، سعی کن نبازیش." بچه‏ها همه چیزشون رو می‏بازن، مگه اینکه کسی باشه و مراقبشون باشه. و اگه پدر و مادرت اونقدر ذلیلن که نمی‏تونن این کار رو یکنن، اونوقت شاید من بایستی این کار رو بکنم.»

Film Title: [Stand By Me - 1986]
Director: [Rob Reiner]
Writer: [Stephen King, Raynold Gideon]

+ کوتلاس ; ٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٥
comment نظرات ()