دیالوگ های ماندگار

[ فیلم و کتاب ]

21

 

ویزارد: «اینجوری بهش نگاه کن. یه مرد یه شغل می‏گیره، خب؟ و اون شغل ـ منظورم اینه، مثل اون ـ اون تبدیل میشه به اون چیزی که هست. می‏دونی، مثل اینکه ـ تو یه کاری انجام میدی و اون کار چیزیه که تو هستی. مثل اینکه من سیزده ساله که یه راننده تاکسی‏ام. ده سالش توی شب. اما من هنوز تاکسی خودمو ندارم. می‏دونی چرا؟ چون نمی‏خواستم. این باید چیزی می‏بود که می‏خواستمش: یه راننده تاکسی شیفت شب. می‏فهمی؟ منظورم اینه که تو یه شغل می‏گیری و تبدیل به اون شغل میشی. یکی توی بروکلین زندگی می‏کنه، یکی توی ساتون زندگی می‏کنه. تو یه وکیل میشی، یکی دکتر، یکی می‏میره، یکی حالش خوب میشه. مردم متولد میشن، می‏دونی؟ من به تو حسادت می‏کنم، به جوونیت. برو حال کن، بنوش، هرکاری می‏خوای بکن. بهرحال انتخاب دیگه‏ای نداری. منظورم اینه که همهٔ ما بگا رفتیم، حالا یکی بیشتر یکی کمتر، می‏دونی...»
تروایس: «نمی‏دونم. این احمقانه‏ترین سخنرانی بود که تا حالا شنیده بودم.»
ویزارد: «من که برتراند راسل نیستم که. چه انتظاری داری؟ من یه راننده تاکسی‏ام. انتظار داری چی سرم بشه؟ من حتی نمی‏دونم تو داری راجع به چه گوهی حرفی میزنی.»
تراویس: «شاید خودمم نمی‏دونم.»

Film Title: [Taxi Driver - 1976]
Director: [Martin Scorsese]
Writer: [Paul Schrader]

+ کوتلاس ; ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۳٠
comment نظرات ()

20

ماریا: «من کسی نیستم. شما هنرمند سرشناسی هستید. نمی‏دانم چرا به من احتیاج دارید؟»
خوان پابلو: «به شما می‏گویم به‏تان نیاز دارم. نمی‏فهمید؟»
ماریا: «چرا؟»
خوان پابلو: «مسئله این نیست که من از موضوعات سر درنمی‏آورم. درست برعکس، ذهن من همیشه در کار است. ولی ناخدای یک کشتی را در نظر بگیرید که مرتباً وضعیتش را روی نقشه مشخص می‏کند، و با دقت و وسواس زیادی مسیری را بسوی هدف تعقیب می‏کند. و در عین حال در نظر بگیرید که نمی‏داند چرا به آن سمت می‏راند. حالا متوجه می‏شوید؟»

Book Title: [El Túnel - 1948]
Writer: [Ernesto Sabato]

+ کوتلاس ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٤
comment نظرات ()

19

 

سایمن گیتلمن: «عالی‏جناب وقتی فرمان نابودی چند هزار هائیتیایی را صادر کردند چه حالی داشتند؟»
تروخیو: «از رئیس جمهور سابق خودتان پرزیدنت ترومن بپرس وقتی فرمان انداختن بمب اتمی روی هیروشیما و ناکازاکی را صادر کرد چه حالی داشت. آن وقت می‏فهمی من آن شب در داخابون چه حالی داشتم.»

Book Title: [La Fiesta Del Chivo - 2000]
Writer: [Mario Vargas Llosa]

+ کوتلاس ; ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٦
comment نظرات ()

18

ایرنا: «از همه بدتر اینکه مدام با من درباره چیزها و آدمهایی حرف می‏زنند که هیچ درباره‏شان نمی‏دانستم. نمی‏خواستند بفهمند بعد از این همه سال دنیایشان از ذهنم محو شده. فکر می‏کردند سعی می‏کنم با خلاء حافظه‏ام خودم را گیرا و بامزه نشان بدهم. بارز و برجسته نشان بدهم. گذشته آنها را فراموش کرده بودم؛ آنها هم اصلاً علاقه نداشتند بدانند چجور آدمی شده‏ام. باورت می‏شود اینجا هیچکس تا حالا حتی یک سئوال درباره زندگی‏ام در خارج نکرده؟ مدام احساس می‏کنم می‏خواهند بیست سال از زندگی‏ام را از من جدا کنند. واقعاً، درست مثل قطع عضو کردن است. احساس می‏کنم کوچک شده‏ام، تحلیل رفته‏ام، عین کوتوله‏ها شده‏ام.»
یوزف: «در فرانسه چی؟ آیا دوستانت ازت سئوال می‏کردند؟»
ایرنا: «نه، معلوم است که نه! اما وقتی آدمها مدت زیادی را باهم می‏گذرانند، تصور می‏کنند همدیگر را می‏شناسند. خودشان هیچ نمی‏پرسند و احساس نگرانی هم نمی‏کنند. آنها به همدیگر علاقه ندارند، اما این قضیه کاملا ً از روی سادگی است. خودشان بر آن وقوف ندارند.»
یوزف: «درست است. وقتی بعد از غیبتی طولانی به کشورت برگردی متوجه این امر بدیهی می‏شوی: مردم به همدیگر علاقه ندارند، طبیعی است.»
ایرنا: «بله، طبیعی است.»

Book Title: [Ignorance - 2000]
Writer: [Milan Kundera]

+ کوتلاس ; ٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٠
comment نظرات ()

17

مرد بقال از من پرسید: «چند من خربزه می‏خواهی؟»
من از او پرسیدم: «دل خوش سیری چند؟»

عنوان کتاب: [صدای پای آب - 1344]
نویسنده: [سهراب سپهری]

+ کوتلاس ; ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۳
comment نظرات ()