دیالوگ های ماندگار

[ فیلم و کتاب ]

16

                                 

گفتم  غم  تو  دارم،  گفتـا  غمت  سر آید        گفتم که  ماه  من  شو،  گفتا  اگـر  برآید
گفتم ز  مهـرورزان،  رســم  وفــا  بیامـــوز         گفتــا  ز  خـوبـرویـان،  این  کار  کمتـر  آید
گفتم که  بوی  زلفت،  گمراه  عالمم کـرد         گفتا   اگـر  بدانـی،  هــم  اوت رهبـر  آید
گفتم خوشا  هـوایی که از باد صبح خیـزد         گفتا  خنـک  نسیمـی کـز کـوی  دلبر  آید
گفتم که نـوش لعلت، مـا را به آرزو کشت         گفتا تـو بنـدگـی کـن، کـو  بنـده پــرور آید
گفتم دل  رحیمت  کی  عزم   صلح   دارد         گفتا   مگوی  با  کس، تا وقت  آن  درآید
گفتم زمان عشرت دیدی کـه چون سرآمد         گفتا خموش حافظ کین غصه هـم سرآید

عنوان کتاب: [دیوان حافظ - قرن هشتم هجری]
نویسنده: [خواجه شمس الدین محمد بهاءالدین شیرازی]

+ کوتلاس ; ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢٦
comment نظرات ()

15

وکیل: «بالاخره اتهام این است که مادرش را خاک کرده یا مردی را کشته؟»
دادستان: «این مرد را متهم می‏کنم که مادرش را با دلی جنایتکار دفن کرده است.»

Book Title: [L'Étranger - 1942]
Writer: [Albert Camus]

+ کوتلاس ; ٧:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱٩
comment نظرات ()

14

آقای ناظم: «بله، معلوم شد که زن سرتیپ آرام شدید و البته وقتی خبر مرگ استاد را شنیدید، قولی که داده بودید پس گرفتید و باز به ایران برگشتید. اجازه بفرمایید یک سئوال دیگر از شما بکنم. الان گفتید که یک بار دیگر او را دیدید ولی جرأت نکردید با او صحبت کنید، دلم می‏خواست با چند کلمه در این باره هم توضیح می‏دادید.»
زن ناشناس: «آقای ناظم خواهشمندم کوتاه کنید، دیگر سئوالی نکنید. من دیگر چیزی ندارم به شما بگویم. تازه هم هیچ چیز به شما نگفته‏ام. آنچه درون مرا می‏کاود و می‏خورد، هنوز هم گفته نشده. اگر من می‏توانستم آنچه را که درون مرا می‏سوزاند بیان کنم، آن وقت شاعر می‏شدم، نویسنده، نقاش و هنرمند بودم و حال نیستم. شما زندگی استاد را از من می‏خواستید، برایتان حکایت کردم. از زن‏های مانند من که زندگی‏شان فدای هوی و هوس مردان این لجنزار شده، فراوان هستند. از شما ممنونم که آنقدر حوصله به خرج دادید و داستان شومی را که مربوط به کار شما و علاقه شما به زندگی استاد نبود، شنیدید. تابلوتان را ببرید! دیگر من به این تابلو هیچ علاقه‏ای ندارم. استاد شما اشتباه کرده است.
این چشم ها مال من نیست.»

عنوان کتاب: [چشمهایش - 1377]
نویسنده: [بزرگ علوی]

+ کوتلاس ; ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱۳
comment نظرات ()

12+1

تاترو: «بذار یه چیزی بهت بگم. گوش می‏کنی؟»
هری خرگوش: «البته.»
تاترو: «درست و نادرست از سوراخ آسمون پایین نمی‏افتن. ما، ما اونا رو می‏سازیم. در برابر احساس فلاکت. همیشه، هری، همیشه، از این دو تا که پیروی نکنی، فلاکت میاد سراغت. حالا توی زندگی خودت یه نمونه پیش اومد.»

Book Title: [rabbit, Run - 1960]
writer: [John Updike]

+ کوتلاس ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٥
comment نظرات ()