دیالوگ های ماندگار

[ فیلم و کتاب ]

79

ریبن: «یه ضرب المثل هست که میگه "اگه خدا با ماست، پس کی با اوناست؟"»
آپهام: «اگه خدا با ماست، پس کی می‏تونه علیه ما باشه؟»
ریبن: «آره... چی بگم...»

Film Title: [Saving Private Ryan - 1998]
Director: [Steven Spielberg]
Writer: [Robert Rodat]

[اینجا تا مردادماه سال 93 بروز نمیشه؛ عمری بود برمی‏گردم.
سلامت و شاد باشید... فعلاً خدانگهدار...]

+ کوتلاس ; ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٩
comment نظرات ()

78

ــ «به کجا چنین شتابان؟»
گون از نسیم پرسید.
ــ «دل من گرفته ز این جا،
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟»
ــ «همه آرزویم، امّا، چه کنم که بسته پایم...»
ــ «به کجا چنین شتابان؟»
ــ «به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم.»
ــ «سفرت بخیر امّا، تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه‏ها، به باران،
برسان سلام ما را.»

عنوان کتاب: [در کوچه‏باغ‏های نیشابور - سفر بخیر - 1347]
نویسنده: [محمدرضا شفیعی کدکنی]

+ کوتلاس ; ٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢
comment نظرات ()

77

آنی نلسن: «تو یه چیزی به من یاد دادی، تنها چیزی که باید همیشه یادم بمونه.»
کریس نلسن: «چی؟»
آنی نلسن: «فراموش کردم.»

Film Title: [What Dreams May Come - 1998]
Director: [Vincent Ward]
Writer: [Richard Matheson, Ronald Bass]

+ کوتلاس ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢٦
comment نظرات ()

76

کامبی شیمادا: «برو بسمت شمال. جنگ قطعی اونجا درمی‏گیره.»
گوروبی کاتایاما: «خب چرا اونجا سنگر درست نمی‏کنی؟»
کامبی شیمادا: «یه سنگر خوب به جایی واسه رخنه کردن احتیاج داره. دشمن باید طمع کنه که بیاد داخل و اونوقته که ما بهشون حمله می‏کنیم. اگه فقط دفاع کنیم، جنگ رو می‏بازیم.»

Film Title: [Seven Samurai - 1954]
Director: [Akira Kurosawa]
Writer: [Akira Kurosawa, Shinobu Hashimoto]

+ کوتلاس ; ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٩
comment نظرات ()

75

شهریار کوچولو همینجوری سلام کرد.
مار گفت: «سلام.»
شهریار کوچولو پرسید: «رو چه سیّاره‏ای پایین آمده‏ام؟»
مار جواب داد: «رو زمین تو قارهٔ آفریقا.»
- «عجب! پس رو زمین انسان بهم نمی‏رسد؟»
مار گفت: «اینجا کویر است. تو کویر کسی زندگی نمی‏کند. زمین بسیار وسیع است.»
شهریار کوچولو رو سنگی نشست و به آسمان نگاه کرد. گفت: «به خودم می‏گویم ستاره‏ها واسه این روشنند که هرکسی بتواند یک روز مال خودش را پیدا کند!... اخترک مرا نگاه! درست بالا سرمان است... امّا چقدر دور است.»
مار گفت: «قشنگ است. اینجا آمده‏ای چکار؟»
شازده کوچولو گفت: «با یک گل بگومگویم شده.»
مار گفت: «عجب!»
و هردوشان خاموش ماندند.
دست آخر شهریار کوچولو درآمد که: «آدم‏ها کجاند؟ آدم تو کویر یک خورده احساس تنهایی می‏کند.»
مار گفت: «پیش آدم‏ها هم احساس تنهایی می‏کنی.»

Book Title: [Le Petit Prince - 1943]
Writer: [Antoine de Saint-Exupéry]

+ کوتلاس ; ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱۱
comment نظرات ()

74

هکتور: «بهم بگو ببینم برادر کوچولو... تو تا حالا کسی رو کشتی؟»
پریس: «نه.»
هکتور: «تا حالا دیدی که کسی تو میدون جنگ بمیره؟»
پریس: «نه.»
هکتور: «من کشتم، من شنیدم که دارن می‏میرن و مرگشون رو هم دیدم. هیچ افتخاری هم نداره و اصلاً هم شاعرانه نیست. تو میگی حاضری برای عشق بمیری، امّا تو نه چیزی راجع به مردن می‏دونی نه چیزی راجع به عشق.»

Film Title: [Troy - 2004]
Director: [Wolfgang Petersen]
Writer: [Homer, David Benioff]

+ کوتلاس ; ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٤
comment نظرات ()

73

دیوید: «یه مردی رو می‌شناختم که کور بود. وقتی چهل سالش شد جراحی کرد و بینائیشو بدست آورد.»
دختر: «چطوری بود؟»
دیوید: «اولش خیلی خوشحال بود. چهره‌ها... رنگ‌ها... منظره‌ها... ولی همه‌چی تغییر کرد. دنیا بدبخت‌تر از اون بود که تصور می‌کرد. هیچکس بهش نگفته بود چقدر کثافت اونجاست. چقدر زشتی. همه جا زشتی می‌دید. وقتی کور بود، عادت داشت با یه تیکه چوب تنهایی از خیابون رد بشه. وقتی بینائیش رو بدست آورد، از همه چی می‌ترسید. شروع کرد توی تاریکی زندگی کردن. هیچوقت از اتاقش بیرون نمیومد. سه سال بعدم خودشو کشت.»

Film Title: [The Passenger - 1975]
Director: [Michelangelo Antonioni]
Writer: [Mark Peploe]

+ کوتلاس ; ٩:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢۸
comment نظرات ()

72

صدفی به صدف مجاورش گفت: «در درونم درد بزرگی احساس می‏کنم؛ دردی سنگین که سخت مرا می‏رنجاند.»
صدف دیگر با راحتی و تکبر گفت: «ستایش از آن آسمان‏ها و دریاهاست؛ من در درونم هیچ دردی احساس نمی‏کنم؛ ظاهر و باطنم خوب و سلامت است.»
در همان لحظه خرچنگ آبی از کنارشان عبور کرد و سخنانشان را شنید؛ به آن که ظاهر و باطنش خوب و سلامت بود گفت: «آری! تو خوب و سلامت هستی امّا دردی که همسایه‏ات در درونش احساس می‏کند مرواریدی است که زیبایی آن بی حد و اندازه است.»

Book Title: [The Wanderer - 1932]
Writer: [Jibran Khalil Gibran]

+ کوتلاس ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢۱
comment نظرات ()

71

نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد:
«چه سیب های قشنگی!
حیات، نشئهٔ تنهایی ست.»
و میزبان پرسید:
«قشنگ یعنی چه؟»
ــ «قشنگ یعنی تعبیر عاشقانهٔ اشکال
و عشق، تنها عشق، تو را به گرمی یک سیب می‏کند مأنوس.
و عشق، تنها عشق، مرا به وسعت اندوه زندگی‏ها برد،
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.»
ــ «و نوشداری اندوه؟»
ــ «صدای خالص اکسیر می دهد این نوش...»

عنوان کتاب: [مجموعه هشت کتاب - مسافر - 1345]
نویسنده: [سهراب سپهری]

+ کوتلاس ; ٥:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٤
comment نظرات ()

70

کریس جانسون: «یه نقاش ایتالیایی هست اسمش کارلوتیه و اون... اهوم... اون زیبایی رو اینطور تعریف کرده: اون میگه زیبایی مجموعه‏ای از اجزاییه که آنچنان باهم هماهنگ هستن که نیازی نیست چیزی دیگه‏ای بهشون اضافه بشه، برداشته بشه و یا جایگزین بشه... و این چیزیه که تو هستی... تو زیبایی...»
لیز: «واو!»

Film Title: [Next - 2007]
Director: [Lee Tamahori]
Writer: [Gary Goldman, Jonathan Hensleigh]

+ کوتلاس ; ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٧
comment نظرات ()

69

اسکار شیندلر: «قدرت یعنی وقتی که ما توجیه کاملی برای کشتن داشته باشیم، و این کارو نکنیم.»
امون: «تو فکر می‏کنی این یعنی قدرت؟»
اسکار شیندلر: «این چیزیه که فرمانروا میگه. یه مردی یه چیزی رو می‏دزده، بعدش اونو پیش فرمانروا برمی‏گردونه و خودشو  روی زمین میندازه و برای زندگیش التماس می‏کنه، اون می‏دونسته که قراره بمیره. و فرمانروا... اونو می‏بخشه. این مرد بی‏ارزش رو می‏بخشه و میذاره بره.»
امون: «من فکر می‏کنم تو مست کردی.»
اسکار شیندلر: «این یعنی قدرت امون، این یعنی قدرت.»

Film Title: [Schindler's List - 1993]
Director: [Steven Spielberg]
Writer: [Thomas Keneally, Steven Zaillian]

+ کوتلاس ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱
comment نظرات ()

68

کریم: «اصلاً تو می‏دونی صدهزارتا ماهی چندتا میشه؟»
پسر بچه: «خب میشه صدهزارتا.»

عنوان فیلم: [آواز گنجشک‏ها - 1386]
کارگردان: [مجید مجیدی]
نویسنده: [مجید مجیدی، مهران کاشانی]

+ کوتلاس ; ٩:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٤
comment نظرات ()

67

پیتر گفت: «مسئله کنجکاوی نیست، خودت هم این را می‏دانی. بلایی که سر مورچه‏ها آمده، دارد سر ما هم می‏آید.»
ژوزف نومیدانه گفت: «هیس!»
پیتر: «ژوزف ما همانهایی هستیم که چنگال ندارند. پس کارمان تمام است. ما ساخته نشده‏ایم که در دسته‏های بزرگ کار کنیم و بجنگیم و از روی غریزه زندگی کنیم و به لانهٔ‏ تاریک و نمناک مورچه‏ها بسنده کنیم، بدون اینکه حتی از خودمان بپرسیم چرا!»

Book Title: [Look At The Birdie: Unpublished Short Fiction - The Petrified Ants - 2009]
Writer: [Kurt Vonnegut]

+ کوتلاس ; ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱٧
comment نظرات ()

66

بتی: «شده بعضی وقتا از خودت متنفر بشی؟»
جو: «دائماً.»

Film Title: [Sunset Blvd. - 1950]
Director: [Billy Wilder]
Writer: [Charles Brackett, Billy Wilder]

+ کوتلاس ; ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱٠
comment نظرات ()

65

دیوید: «کاری رو که برای گذران زندگی انجام میدی دوست داری؟ چیزایی که می‏بینی؟»
مرد داخل اتاقک ماساژ: «نه، ندارم. امّا زندگیه دیگه.»

Film Title: [Se7en - 1995]
Director: [David Fincher]
Writer: [Andrew Kevin Walker]

+ کوتلاس ; ۱:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٤
comment نظرات ()

64

هلم هولتز گفت: «فقط یک آزمون وجود دارد که می‏شود به آن اعتماد کرد، آن هم آزمون زندگی است. آنجاست که باید نشان دهید چه نمره‏ای می‏گیرید. این هم در مورد شرودر صدق می‏کند، هم برای تو سلما، هم بیگ فلوید، هم برای من... و هم در مورد همه آدمها.»
بیگ فلوید گفت: «شما می‏توانید حدس بزنید بالاخره کی به کجا می‏رسد؟»
هلم هولتز گفت: «کیست که بتواند بگوید؟ من که نمی‏توانم. به نظر من لحظه‏های پیش بینی نشده است که زندگی را می‏سازد.»

Book Title: [Look At The Birdie: Unpublished Short Fiction - A Song For Selma - 2009]
Writer: [Kurt Vonnegut]

+ کوتلاس ; ٢:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢٧
comment نظرات ()

63

بیلی پرسید: «چرا من؟»
ترالفامادوری: «این سئوال بسیار زمینی است، آقای پیل گریم. چرا شما؟ اگر اینطور باشد، چرا ما؟ بدین ترتیب اصلاً می‏توانید چرا هر چیز دیگری؟را نیز مورد پرسش قرار دهید. این لحظه صرفاً وجود دارد، همین. آیا هیچوقت یک ساس را که در کهربا به دام افتاده باشد، دیده‏اید؟»
بیلی: «بله.»
ترالفامادوری: «بله. می‏بینید آقای پیل گریم؟ همه اینجاییم، گرفتار در کهربای این لحظه: چرا ندارد.»
بیلی پیل گریم پرسید: «کجا هستم؟»
ترالفامادوری: «گرفتار در قطعه کهربای دیگری، آقای پیل گریم. جایی که باید باشیم، هستیم - پانصد میلیون کیلومتر دور از زمین، مقصد ما یک تونل زمان است، که بجای چندین قرن، چند ساعته ما را به ترالفامادور می‏رساند.»
بیلی: «من چطور به اینجا آمدم؟»
ترالفامادوری: «تشریح آن، کار یک نفر زمینی دیگر است. زمینی‏ها مفسران بزرگی هستند؛ تشریح می‏کنند چرا کیفیت این واقعه چنین است؛ چگونه می‏توان به وقایع دیگری دست یافت یا از وقابع دیگری اجتناب کرد. من یک ترالفامادوری هستم و نحوه نگرش من به زمان مثل نحوه نگرش ما به پهنه‏ای از کوههای راکی است. تمامی زمان، تمامی زمان است. تغییر نمی‏کند. به اختصار یا تفسیر تن نمی‏دهد. زمان وجود دارد، همین. زمان را لحظه به لحظه نگاه کنید و آنگاه، همانطور که گفتم، می‏بینید ما همگی ساسهایی هستیم که در کهربا گرفتار آمده‏ایم.»
بیلی گفت: «بنظرم می‏رسد شما به اختیار معتقد نیستید.»
ترالفامادوری گفت: «اگر وقت زیادی صرف مطالعه زمینی‏ها نکرده بودم، هرگز نمی‏فهمیدم "اختیار" یعنی چه. من سی و یک سیاره مسکون جهان را دیده‏ام، و گزارشهای صد سیاره مشابه را نیز مطالعه کرده‏ام. تنها در زمین سخن از اختیار است.»

Book Title: [Slaughterhouse - Five - 1969]
Writer: [Kurt Vonnegut]

+ کوتلاس ; ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢۱
comment نظرات ()

62

گامبوا: «می‏دونی هدفهای بیهوده یعنی چه؟»
جاگوار زیرلب گفت: «چی گفتین؟»
گامبوا: «ببین، وقتی دشمن اسلحه‏شو میذاره و تسلیم میشه، سرباز مسئولیت شناس به طرفش شلیک نمی‏کنه. نه فقط بخاطر دلایل اخلاقی بلکه به دلایل نظامی، بخاطر صرفه جویی. حتی در جنگ نباید مرگ و میرهای بیهوده درمیون باشه. می‏فهمی من چی میگم؟ برگرد برو توی دبیرستان نظام و از حالا به بعد سعی کن درک کنی مرگ آرانا چه استفاده‏ای داشته.»

Book Title: [La Ciudad Y Los Perros - 1963]
Writer: [Mario Vargas Llosa]

+ کوتلاس ; ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٢
comment نظرات ()

61

هنری: «اگر گفتی آن چیست که برای هر کسی واجب است، حتی واجب‏تر از نان شب؟»
الین: «خوشبختی است؟»
هنری: «البته که خوشبختی است! امّا کلید خوشبختی چیست؟»
الین: «ایمان به خدا؟ امنیت نیست؟ سلامتی چی عزیزم؟»
هنری: «توی نگاه غریبه‏های توی خیابون که دقیق می‏شوی، به هرجا که چشم می‏گردانی توی نگاه‏ها چه حسرتی می‏بینی؟»
الین: «خودت بگو هنری، من دیگر عقلم به جایی قد نمی‏دهد.»
هنری: «یکی که آدم باهاش درددل کند! کسی که آدم را درک کند! همین.»

Book Title: [Look At The Birdie: Unpublished Short Fiction - Confido - 2009]
Writer: [Kurt Vonnegut]

+ کوتلاس ; ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٦
comment نظرات ()

60

پدر فرانسیسکو: «آزادی بدون زندگی آزادی نیست.»
رومان سم‌پدرو: «زندگی بدون آزادی زندگی نیست.»

Film Ttile: [The Sea Inside - 2004]
Director: [Alejandro Amenábar]
Writer: [Alejandro Amenábar, Mateo Gil]

+ کوتلاس ; ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۳٠
comment نظرات ()

59

دکتر سپید بخت: «من فکر می‏کردم این ماییم که بی اعتقادیم... ولی نسل شما واقعاً دست همه ما رو از پشت بسته.»
مژگان: «وقتی آینده‏ای نداری مثل اینه که خونه‏تو روی آب بسازی... ما یاد گرفتیم شناگرای خوبی باشیم.»

عنوان فیلم: [خانه ای روی آب - 1380]
کارگردان: [بهمن فرمان آرا]
نویسنده: [بهمن فرمان آرا]

+ کوتلاس ; ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢۳
comment نظرات ()

58

پیرمرد: «دلت گرفته، آره؟ دل همه می‏گیره، دل داشته باشی می‏گیره دیگه... یا رفیق من لارفیق له... ای رفیق کسی که...»
سرباز: «رفیقی نداره...»
پیرمرد: «توئم قشنگیا... از خودی... خب حالا می‏خوای یه راهی بهت یاد بدم دلت وا بشه؟ توئم چشماتو ببند... دِ ببند دیگه... خب، چی می‏بینی؟»
سرباز: «هیچکس.»
پیرمرد: «هیچکس... خب هیچکس قشنگه دیگه... هیچکس همه کسه، همه کس هیچکسه. حالت خوب شد؟»

عنوان فیلم: [یک تکه نان - 1383]
کارگردان: [کمال تبریزی]
نویسنده: [محمدرضا گوهری]

+ کوتلاس ; ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱٦
comment نظرات ()

57

فرانک: «دوست داری "تانگو" یاد بگیری دانا؟»
دانا: «همین الان؟»
فرانک: «من در خدمتم. کاملاً رایگان. چی میگی؟ چی میگی؟»
دانا:
«اوه... فکر می‏کنم کمی بترسم.»
فرانک: «از چی؟»
دانا: «از اینکه اشتباهی پیش بیاد.»
فرانک: «توی تانگو هیچ اشتباهی وجود نداره، مثل زندگی نیست، راحته؛ همینه که تانگو رو اینقدر عالی کرده. اگه اشتباهی کردی، اگه کاملاً درهم برهمم شدی، فقط همونجوری ادامه بده. چرا نمی‏خوای امتحان کنی؟ می‏خوای امتحانش کنی؟»
دانا: «بسیار خب... یه امتحانی می‏کنم.»

Film Title: [Scent Of A Woman - 1992]
Director: [Martin Brest]
Writer: [Giovanni Arpino, Bo Goldman]

+ کوتلاس ; ۳:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٩
comment نظرات ()

56

 

آلفرد: «کاملاً سقوط کردیم، اینطور نیست ارباب بروس؟»
توماس وین: «و چرا ما سقوط می‏کنیم، بروس؟ بخاطر اینکه یاد بگیریم چطوری خودمونو بکشیم بالا.»

Film Title: [Batman Begins - 2005]
Director: [Christopher Nolan]
writer: [Bob Kane, David S. Goyer]

+ کوتلاس ; ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢
comment نظرات ()

55

فرانکی: «به کیسه ضربه بزن.»
مگی: «اینجوری؟»
فرانکی: «وایسا.»
مگی: «اشتباهم چی بود؟»
فرانکی: «خب، دوتا اشتباه کردی؛ اول اینکه سئوال پرسیدی، دوم اینکه یه سئوال دیگه هم پرسیدی.»

Film Title: [Million Dollar Baby - 2004]
Director: [Clint Eastwood]
Writer: [Paul Haggis]

+ کوتلاس ; ۳:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٦
comment نظرات ()

54

آدریان: «چرا اینقدر برات مهمه که خواب ببینی؟»
کاب: «بخاطر اینکه توی رؤیاهام ما باهمیم.»

Film Title: [Inception - 2010]
Director: [Christopher Nolan]
Writer: [Christopher Nolan]

+ کوتلاس ; ۸:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٩
comment نظرات ()

53

توماس: «توی این چهار سال هر بار که رقص تو رو دیدم، انگار داری زور میزنی که تمام حرکاتو کامل و درست انجام بدی. امّا تا حالا هیچوقت ندیدم که خودتو رها کنی. این همه انضباط واسه چیه؟»
نینا: «من فقط می‏خوام بی عیب و کامل باشم.»
توماس: «کمال این نیست که همش خودتو کنترل کنی. یه وقتایی لازمه که خودتو رها کنی. خودتو غافلگیر کن تا بتونی بقیه رو غافلگیر کنی.»

Film Title: [Black Swan - 2010]
Director: [Darren Aronofsky]
Writer: [Mark Heyman]

+ کوتلاس ; ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٢
comment نظرات ()

52

کریستوف: «من تو رو بهتر از خودت می‏شناسم.»
ترومن: «تو هیچوقت یه دوربین توی سر من نداشتی.»

Film Title: [The Truman Show - 1998]
Director: [Peter Weir]
Writer: [Andrew Niccol]

+ کوتلاس ; ۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٧
comment نظرات ()

51

فارست گامپ: «با من ازدواج می‏کنی؟ من یه همسر خوب میشم جنی.»
جنی:
«میشی فارست.»
فارست گامپ:
«... امّا تو نمی‏خوای با من ازدواج کنی.»
جنی:
«تو نباید با من ازدواج کنی.»
فارست گامپ: «چرا منو دوست نداری جنی...؟ من آدم با هوشی نیستم، امّا می‏دونم عشق چیه.»

Film Title: [Forrest Gump - 1994]
Director: [Robert Zemeckis]
Writer: [Winston Groom, Eric Roth]

+ کوتلاس ; ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۳٠
comment نظرات ()

50

نئو: «من فکر کردم این واقعی نیست.»
مورفیس: «ذهن تو اونو واقعی می‏کنه.»
نئو: «یعنی اگه توی ماتریکس کشته بشی، اینجا هم می‏میری؟»
مورفیس: «جسم، بدون ذهن نمی‏تونه زنده بمونه.»

Film Title: [Matrix - 1999]
Director: [Andy Wachowski, Lana Wachowski]
Writer: [Andy Wachowski, Lana Wachowski]

+ کوتلاس ; ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٢
comment نظرات ()

49

روکسان: «می‏دونی چرا نمیشه که تو "یه رودخونه" دو بار قدم بذاری؟»
ویلارد: «آره، بخاطر اینکه همیشه در حال حرکته.»

Film Title: [Apocalypse Now - 1979]
Director: [Francis Ford Coppola]
Writer: [John Milius, Francis Ford Coppola]

+ کوتلاس ; ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٥
comment نظرات ()

48

شرک: «غول‏ها مثل پیازن.»
خر:
«بو مبدن؟»
شرک:
«آره. یعنی نه!»
خر: «باعث میشن ما گریه کنیم؟»
شرک: «نه.»
خر: «ولشون که بکنی زیر آفتاب، قهوه‌ای میشن و شروع می‌کنن به جوونه زدن؟»
شرک: «نه...! لایه. پیازها لایه لایه‌ن. غول‌ها لایه لایه‌ن. پیازها لایه لایه‌ن. فهمیدی؟ ما هردوتامون لایه لایه‌ایم!»
خر: «اوه، هردوتون لایه لایه‌اید. خب می‌دونی... هرکسی پیاز دوست نداره!»

Film Title: [Shrek - 2001]
Director: [Andrew Adamson, Vicky Jenson]
Writer: [William Steig, Ted Elliott]

+ کوتلاس ; ٥:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٩
comment نظرات ()

47

نسرین: «اون زن و شوهر جوونن؛ نذار آلوده بشن.»
دیبا: «اونا دلاشون پاکه.»
نسرین: «همه به دستهای آدم نگاه می‏کنن.»

عنوان فیلم: [دستهای آلوده - 1378]
کارگردان: [سیروس الوند]
نویسنده: [سیروس الوند]

+ کوتلاس ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱
comment نظرات ()

46

فتاح: «بکش تو خاک خودمون.»
پیمان: «خاک خودمون؟! خاک من کجاست فتاح؟ خاکی که توش عشق جرمه؟ خاکی که جوونشو به جایی می‏کشونه که حالا این همه آدم منتظرن مغزشو متلاشی کنن؟»

عنوان فیلم: [آواز قو - 1379]
کارگردان: [سعید اسدی]
نویسنده: [سعید اسدی، پیمان معادی]

+ کوتلاس ; ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢٤
comment نظرات ()

45

جان نش: «آلیشیا، فکر می‌کنی رابطمون ادامه پیدا کنه؟ چون من به یه اثبات احتیاج دارم، به یه سری داده قابل استناد.»
آلیشیا: «ببخشید، باید یکم بهم وقت بدی تا نظریات دخترونه‌م رو درمورد رومَنس بازنگری کنم... اممم... خب... عالم هستی چقدر بزرگه؟»
جان نش: «بی‌نهایت.»
آلیشیا: «از کجا می‌دونی؟»
جان نش: «می‌دونم چون تمام داده‏‏ها نشون میدن که بی‏نهایته.»
آلیشیا: «ولی هنوز اثبات نشده.»
جان نش: «نه.»
آلیشیا: «توئم که ندیدیش؟»
جان نش: «نه.»
آلیشیا: «پس از کجا مطمئنی؟»
جان نش: «مطمئن نیستم. فقط باور دارم.»
آلیشیا: «اممم... خب فکر می‌کنم عشق هم همینطوری باشه.»

Film Title: [A Beautiful Mind - 2001]
Director: [Ron Howard]
Writer: [Akiva Goldsman, Sylvis Nasar]

+ کوتلاس ; ٤:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

44

نادر: «ببین می‏دونی مشکلی تو چیه؟ تو هر موقع هر مشکلی پیدا کردی توی زندگیت، جای اینکه وایستی مشکلتو حل کنی، یا فرار کردی ازش یا دستاتو آوردی بالا و تسلیم شدی.»
سیمین: «درسته، درسته، آره.»
نادر: «صبر کن، ببین... تو یه کلمه به من بگو واسه چی می‏خوای از این مملکت بری؟ ها؟ می‏ترسی وایستی.»

عنوان فیلم: [جدایی نادر از سیمین - 1390]
کارگردان: [اصغر فرهادی]
نویسنده: [اصغر فرهادی]

+ کوتلاس ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱۱
comment نظرات ()

43

استیونس: «تو ادعا می‏کنی که به مردم اعتماد داری ولی تو می‏دونی که مردم چجوری هستن... می‏دونی که اون قطب نمای باطنی که قراره روح رو به سمت عدالت هدایت کنه، در درون مردان و زنان سفید پوست شمالی و جنوبی کار نمی‏کنه و بخاطر وجود برده داری شیطانی، سفید پوستها واقعاً بدرد نخور شدن. حتی مردم تحمّل ایده تقسیم کردن منابع نامحدود این کشور رو با کاکاسیاها ندارن.»
لینکولن: «اون وقتایی که نقشه برداری می‏کردم یاد گرفتم که یه قطب نما، از جایی که وایسادی جهت واقعی شمال رو بهت نشون میده؛ اما راجع به باتلاقها، بیابانها و پرتگاههایی که در راه باهاشون روبرو خواهی شد، هیچ حرفی نمی‏زنه. اگه در جستجوی هدفت، بدون ترس از جلو حرکت کنی و به چیزی بیشتر از غرق شدن توی یه باتلاق دست پیدا نکنی، پس فایدهٔ دونستن محل واقعی شمال چیه؟»

Film Title: [Lincoln - 2012]
Director: [Steven Spielberg]
Writer: [Tony Kushner, Doris Kearns, Goodwin]

+ کوتلاس ; ۸:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٥
comment نظرات ()

42

دکتر لیلین ثورمن: «الان هم احساس تنهایی می‏کنی؟»
دانی دارکو: «نمی‏دونم... منظورم اینه که، دوست دارم باور کنم که نیستم، امّا... هیچوقت هیچ دلیلی ندیدم که تنها نیستم، خب، من... من دیگه نمی‏خوام اینو انکار کنم، می‏دونی؟ مثل این میمونه که تمام عمرمو با انکار مداوم این مسئله بگذرونم، جنبه مثبت رو ببینم و خودمو گول بزنم. و آخرش، هنوزم هیچ دلیلی واسه انکار تنهاییم نداشته باشم. خب من دیگه... من دیگه نمی‏خوام انکارش کنم. کار بیهوده‏ایه.»

Film Title: [Donnie Darko - 2001]
Director: [Richard Kelly]
Writer: [Richard Kelly]

+ کوتلاس ; ۸:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢۸
comment نظرات ()

41

دختر: «توی زندگی بعدیم، من دوباره بعنوان یه انسان متولد میشم؟»
پیرزن: «بیا اینجا، می‏خوام یه چیزی نشونت بدم... بهم بگو کی یه دونه برنج روی نوک این سوزن متعادل میشه؟»
دختر: «غیرممکنه.»
پیرزن: «می‏بینی فرزندم؟ همینقدر هم سخته که دوباره بعنوان یه انسان متولد بشی. به این دلیله که زندگی انسان اینقدر ارزشمنده.»

Film Title: [Die Höhle des gelben Hundes - 2005]
Director: [Byambasuren Davaa]
Writer: [Abel Cantou]

+ کوتلاس ; ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٩
comment نظرات ()

40

مرد ناشناس: «بیرون باد همه چیزو نابود می‏کنه.»
مرد گاریچی: «چطور؟»
مرد ناشناس: «رفته به تباهی.»
مرد گاریچی: «برای چی تباه شده؟»
مرد ناشناس: «چون همه چیز تباه شده، همه چیز پست و بی ارزش شده، فقط می‏تونم بگم اونا ویران شدن و همه چیز خوار شده. چون این فقط یه طوفان نیست که داره برای آدمای ساده دل رخ میده؛ بر عکس، این درباره داوری خود انسانه؛ داوری خودش بر خودش که قطعاً خدا تحویلمون داده، به جرئت می‏تونم بگم که توش دست داره، و هر چیزی که خدا توش دست داره وحشتناک‏تر از اون چیزیه که فکرشو بکنی، چون خودت که می‏بینی، دنیا خوار شده، پس به گفتن من نیست. چون هر چیزی که اونا بدست بیارن بی‏ارزش میشه. و چون اونا هر چیزی رو با آب زیرکاهی و حقه بازی بچنگ میارن، دیگه همه چیزو بی‏ارزش می کنن. چون اونا به هر چیزی دست می‏زنن، خوار و بی‏ارزشش می کنن. تا پیروزی نهایی این راهشون بود: به چنگ آوردن، خوار کردن، خوار کردن به چنگ آوردن. یا اگه تو بخوای می تونم جوره دیگه بگم: "به چیزی رسیدن، خوار کردن و در نتیجه بچنگ آوردن." قرنها اتفاقاتی شبیه به این افتاده، بارها و بارها. اینجور کارها گاهی موذیانه انجام میشه، گاهی گستاخانه، گاهی با ملایمت، گاهی وحشیانه، ولی با این حال بارها و بارها ادامه پیدا می‏کنه، این فقط یکطرفه‏ست، مثل حمله کردن یه موش از کمین‏گاه، چون برای یه پیروزی تمام عیار اینم لازم بود که طرف دیگه فکر کنه که همه چیز عالیه و نباید هیچگونه دعوایی بشه، نباید هیچگونه کشمکشی باشه، فقط نابودی ناگهانی یکطرفه، و این به معنی یه نابودی تمام عیاره، عظیم و با شکوه، تا اینکه همون برنده‏ها با حمله از کمین‏گاه روی زمین حکمرانی می‏کنن، و زمین فقط یه تیکه زمین کوچیک نیست که کسی بتونه اونو ازشون مخفی کنه. چون هرچیزی رو می تونن بدست بیارن و مال خودشونه. هر چیزی رو که فکرشو بکنیم اونا بدست نمیارن، ولی بدستش میارن و مال خودشون می کنن. چون آسمون و تمام رؤیاهایمون هم همین حالا هم مال اوناست، زمان مال اوناست، طبیعت، آرامش بی نهایت، حتی جاودانگی هم مال اوناست می‏فهمی؟ همه چیز، همه چیز برای همیشه از بین رفته و اونا خیلی باشکوه، با ابهت و کامل سرجاشون ایستادن. اونا توی همین نقطه جا خوش کردن و داشتن می‏فهمیدن و می‏پذیرفتن که هیچ خدایی وجود نداره. و خیلی با ابهت و باشکوه داشتند قبول می‏کردن که از اول همینطوری بوده، ولی حقیقتاً توانایی درک اینو نداشتن. اونا این مطلب رو باور کردن و پذیرفتن اما نفهمیدنش، اونا گیج و سر درگم شده بودن ولی کنار نکشیدن، تا اینکه جرقه‏ای تو ذهنشون زده شد و دست آخر آگاهشون کرد و یدفعه متوجه شدن خدایی وجود نداره. ناگهان دیدن که خوب و بدی وجود نداره، اینو دیدن و فهمیدن، که اگه اینطوری باشه دیگه خودشون هم نباید وجود داشته باشن، می‏بینی؟ همین حالا هم که داریم اینا رو می‏گیم، اونا همه چیزو خاموش و بی‏فروغ کردن، خاموش و بی‏فروغ کردن مثل آتیشی که آروم علفزار رو می‏سوزونه، یکی همیشه بازنده بود و اون یکی همیشه برنده. شکست دادن، پیروزی، شکست، پیروزی. و یه روز -اینجا و در همسایگی تو- من پی بردم و فهمیدم که اشتباه می‏کردم، واقعاً اشتباه فکر می‏کردم که قراره یه روزی اینجا، روی زمین اوضاع تغییر کنه. چون باور کن حالا می‏دونم که دیگه اینجا رنگ تغییر رو به خودش نمی‏بینه.»
مرد گاریچی: «چرا، میشه. اینا همه‏ش چرنده!»

Film Title: [A torinói ló - 2011]
Director: [Béla Tarr]
Writer: [László Krasznahorkai, Béla Tarr]

+ کوتلاس ; ۳:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱۳
comment نظرات ()

39

آملیا: «من مجبورم برم.»
ویکتور: «من مجبورم بمونم.»
آملیا: «قصّهٔ زندگی من همیشه اینطوری بوده.»
ویکتور: «منم همینطور.»

Film Title: [The Terminal - 2004]
Director: [Steven Spielberg]
Writer: [Andrew Niccol, Sacha Gravsi]

+ کوتلاس ; ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٥
comment نظرات ()

38

ساندرو: «عقلتو از دست دادی؟ تو فقط یه بچه‏ای.»
پسربچه: «یه بچه؟ من سیگار می‏کشم، مست می‏کنم و عربده می‏کشم. آدم هم کشتم، دزدی هم کردم. من یه مردم.»

Film Title: [City Of GOD - 2002]
Director: [Fernando Meirelles, Kátia Lund]
Writer: [Paulo Lins, Bráulio Mantovani]

+ کوتلاس ; ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢۸
comment نظرات ()

37

بکستر: «آینه... شکسته.»
فرن کوبلایک: «آره، می‏دونم. اینجوری دوسش دارم. همونجوری منو نشون میده که احساس می‏کنم.»

Film Title: [The Apartment - 1960]
Director: [Billy Wilder]
Writer: [Billy Wilder, I.A.L Diamond]

+ کوتلاس ; ۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢۱
comment نظرات ()

36

اسپنس: «تا حالا کسی رو کشتی؟»
سم: «یه بار احساسات یه نفرو جریحه‏دار کردم.»

Film Title: [Ronin - 1998]
Director: [John Frankenheimer]
Writer: [J.D. Zeik]

+ کوتلاس ; ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱٤
comment نظرات ()

35

یوری: «"مراقب سگه باش"...؟ تو که سگ نداری. می‏خوای مردمو بترسونی؟»
ویتالی: «نه، می‏خوام خودمو بترسونم. به خودم یادآوری کنم که مراقب سگ درونم باشم. سگی که می‏خواد هر جنبده‏ای رو بگا بده، می‏خواد بجنگه و سگهای ضعیفترو بکشه.»

Film Title: [Lord Of War - 2005]
Director: [Andrew Niccol]
Writer: [Andrew Niccol]

+ کوتلاس ; ٩:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٧
comment نظرات ()

34

دکتر اوون فلچر: «تو آدم منطقی هستی. یه روانپزشک با تجربه. تو فرق بین چیزای واقعی و غیر واقعی رو می‏دونی.»
دکتر کاترین ریلی: «و اون چیزی که ما می‏گیم درسته، همه قبول می‏کنن. درسته اوون؟ روانپزشکی یعنی این: "آخرین دینی که بوجود اومده". ما تصمیم می‏گیریم که چی درسته و چی غلط. ما تصمیم می‏گیریم که کی دیوونه‏ست و کی نیست. توی بد دردسری افتادم. دارم ایمانمو از دست میدم.»

Film Title: [Twelve Monkeys - 1995]
Director: [Terry Gilliam]
Writer: [Chris Marker, David Webb Peoples]

+ کوتلاس ; ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۳٠
comment نظرات ()

33

جان دیلینجر: «تو دیگه الان با منی.»
بیلی: «ولی من هیچی از تو نمی‏دونم!»
جان دیلینجر: «من توی یه مزرعه توی مورسویل ایندیانا بزرگ شدم. مامانم وقتی سه سالم بود مُُرد. بابام تا جایی که می‏تونست کتکم میزد چون راه دیگه‏ای واسه بزرگ کردنم بلد نبود. از بیسبال، فیلم، لباسهای خوب، ماشینهای سریع، ویسکی و تو... خوشم میاد. دیگه چی می‏خوای بدونی؟»

Film Title: [Public Enemies - 2009]
Director: [Michael Mann]
Writer: [Ronan Bennett, Michael Mann]

+ کوتلاس ; ۳:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢٤
comment نظرات ()

32

لوسیل: «زندون برات جهنم بود مارو؛ این‏بار حبس ابد می‏گیری.»
مارو: «جهنم اینه که هر روز از خواب بیدار بشی و حتی ندونی چرا زنده‏ای.»

Film Title: [Sin City - 2005]
Director: [Frank Miller, Robert Rodriguez]
Writer: [Frank Miller]

+ کوتلاس ; ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱٧
comment نظرات ()

31

الیزا: «می‏تونم یه داستان برات تعریف کنم؟»
ریک: «پایان شگفت آوری داره؟»
الیزا: «هنوز پایانش رو نمی‏دونم.»
ریک: «خب، تعریف کن شاید ضمن تعریف کردن یه پایانی واسش پیدا شد.»

Film Title: [Casablanca - 1942]
Director: [Michael Curtiz]
Writer: [Julius J. Epstein, Philip G. Epstein]

+ کوتلاس ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱٠
comment نظرات ()

30

بتمن: «تو یه آشغالی. واسه پول آدم می‌کشی.»
جوکر: «مثل اونا حرف نزن. تو مثل اونا نیستی. حتی اگه خودت هم بخوای. تو واسه اونا فقط یه دیوونه هستی. مثل من. الان بهت احتیاج دارن. وقتی کارشون تموم شد میذارنت کنار. مثل یه آشغال، بهت ثابت می‌کنم وقتی این مردم متمدن توی یه موقعیت بحرانی قرار بگیرن حاضرن حتی همدیگرو بخورن.»

Film Title: [The Dark Knight - 2008]
Director: [Christopher Nolan]
Writer: [Jonathan Nolan]

+ کوتلاس ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢
comment نظرات ()

← صفحه بعد